313 یاران خورشید - سلماس
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر واجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه
پنجشنبه 25 بهمن 1397 :: نویسنده : احمد خورشیدی

18 - ابر، مرکوب علی(ع)

میثم تمار گفت: من در خدمت مولایم امیرالمؤمنین(ع) بودم که جوانی داخل شد و در وسط جماعت مسلمین نشست. چون علی(ع) از بیان احکام فراغت یافت، پسر جوان برخاست و گفت: ای ابوتراب من فرستاده ای هستم به جانب تو با رسالتی که کوه ها را به شدت می لرزاند، از سوی مردی که کتاب خدا را از اول تا آخر حفظ کرده است و علم قضاوت ها و احکام را می داند و او از تو در کلام سخنورتر و برای این مقام سزاوارتر است.
پس برای جواب آماده شو و با کلام ناروا سخنت را آرایش نده. غضب در چهره امیرالمؤمنین(ع) آشکار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در میان قبایل کوفه بگرد و بگو دعوت علی(ع) را اجابت کنید تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسید.
عمار بر شتر سوار شد. طولی نکشید که سیل جمعیت به راه افتاد (گویی صحنه قیامت برپا شده است)، همان طور که خداوند در قرآن می فرماید: ما ینظرون الا صیحة واحدة - الی قوله - فاذا هم من الاجداث الی ربهم ینسلون (یس، 51 - 49). پس مسجد مملو از جمعیت شد و مردم به آن جا هجوم آوردند، مانند هجوم ملخ ها به علف های تازه در ایام سرسبزیش، پس عالم صاحب حسن و جمال و شیر بیشه شجاعت که منزه از هر گونه شرکی است برخاست و بر فراز منبر رفت، و با سرفه ای سینه را صاف کرد. تمامی مردم که در مسجد جامع کوفه بودند، ساکت شدند. آن گاه فرمود: خدا بیامرزد کسی را که بشنود و حفظ کند. ای مردم چه کسی گمان می کند که امیرالمؤمنین(ع) است؟ به خدا قسم امام، امام نخواهد بود، مگر این که مرده را زنده بکند یا از آسمان باران بفرستد یا چیزی مانند اینها، که دیگران از انجام آن عاجز باشند. در میان شما کسانی هستند که می دانند من نشانه پاینده و کلمه تامه و حجت بالغه هستم. همانا معاویه، جاهلی از جاهلان عرب را به سوی من فرستاده است که با گستاخی سخنش را گفت و شما می دانید اگر من بخواهم استخوان هایش را خرد می کنم و زمین را در زیر پایش می شکافم و او را در آن فرو می برم لکن (تحمل می کنم، زیرا) تحمل جاهل، صدقه است.
سپس خدای را حمد کرد و ثنای او را گفت و بر پیامبر درود فرستاد و با دستش به آسمان اشاره فرمود. پس پاره ابری جلو آمد و پاره ابر دیگری اوج گرفت و از آن صدایی شنیدیم که می گفت: سلام بر تو ای امیرالمؤمنین و ای سید اوصیاء و ای پیشوای متقین و ای فریادرس فریاد خواهان و ای گنج مساکین و ای ملجأ و مأوای راغبان. حضرت به تکه ابر اشاره فرمود، نزدیک شد. میثم گفت: (مردم را دیدم که (از مشاهده این واقعه) از خود بی خود شده بودند. پس پا فرا نهاده و سوار آن ابر گردید و به عمار فرمود: با من سوار شو و بگو: به نام خدا هنگام راه افتادنش و هنگام لنگر انداختنش. عمار سوار شد و هر دو از دیدگان ما پنهان شدند. مدتی گذشت، پاره ابر برگشت، به طوری که بر مسجد جامع کوفه سایه انداخت. من نگاه کردم، دیدم که مولایم بر مسند قضاوت نشسته و عمار مقابل روی اوست و مردمی دور او حلقه زده اند. سپس حضرت بر فراز منبر تشریف فرما شد و به ایراد خطبه معروف شقشقیه پرداخت.
چون خطبه را به پایان رساند، مردم مضطرب شدند و سخنان گوناگونی در مورد آن جناب گفتند: بعضی از آنها را، خداوند ایمان و یقین افزود و بعضی را کفر و طغیان. عمار گفت: ابر، ما را در هوا به پرواز در آورد تا این که پس از مدت اندکی بر شهر بزرگی مشرف شدیم، شهر بزرگی که اطراف آن را درختان و رودخانه ها احاطه کرده بود. ابر در آن جا پایین آمد و ما (خودمان را) در شهر بزرگی یافتیم که مردم آن به زبان غیر عربی سخن می گفتند. پس اطراف امیرالمؤمنین(ع) جمع شدند و به او پناه آوردند. حضرت آنان را پند داد و به زبان و لغت خود آنان اندرزشان داد. سپس فرمود: ای عمار سوار شو. آن چه فرمود، اطاعت کردم و به مسجد جامع کوفه رسیدیم. سپس فرمود: ای عمار آیا شهری را که در آن بودی می شناسی؟ گفتم: خدا و رسولش و ولی او داناترند. فرمود: ما در جزیره هفتم چین بودیم. همان طور که دیدی، خطبه خواندم. همانا خداوند و رسولش را به سوی همه مردم فرستاد و بر پیامبر است که مردم را دعوت کند و مؤمنان آن ها را به صراط مستقیم راهنمایی نماید. به خاطر آن (نعمتی) که تو را به آن سزاور نمودم، شکرگزاری کن و از نااهلان پنهان دار. به راستی که برای خداوند، در میان خلقش الطاف پنهانی دارد که آن را جز او و پیامبر برگزیده اش کس دیگری نمی داند.
بعضی گفتند: ای امیرالمؤمنین، خداوند به تو این قدرت آشکار را عطا کرده است؛ با این حال، چرا برای جنگ با معاویه مردم را به قیام وا می داری؟
فرمود: خداوند آنها را در اثر جهاد با کفار و منافقین و ناکثین و قاسطین و مارقین به بندگی فراخوانده. به خدا قسم اگر بخواهم، این دست کوتاهم را در این سرزمین پهناور شما دراز می کنم و با آن در شام بر سینه معاویه می کوبم و از ریشش خواهم کند. پس دستش را دراز کرد و برگرداند و در آن موهای زیادی بود. مردم تعجب کردند، ولی بعد از این واقعه، خبر رسید که معاویه در همان روز که امیرالمؤمنین(ع) دست دراز کرده بود، از تختش افتاده و غش کرده و سپس به هوش آمده در حالی که مقداری از موهای شارب و ریشش کنده شده است.(19)

19 - گواهی جنیان بر وصایت علی(ع)

جعفر بن عبدالحمید نقل می کند: در جایی جمع بودیم، شخصی گفت: علی(ع) وصی رسول خدا (ص) بود. دیگران گفتند: این گونه نیست. آمدیم پیش ابوحمزه ثمالی و جریان را به او گفتیم، ابوحمزه خشمگین شد و گفت: علاوه بر انسانها، اجنه نیز بر جانشینی او گواهی داده اند.
ابو خیثمه تمیمی به من گفت: زمانی که قضیه حکمیت بین معاویه و علی(ع) اتفاق افتاد، با خودم گفتم، نه با علی همراهی می کنم و نه علیه او کاری انجام می دهم. بالاخره به روم رفتیم. وقتی که در ساحل رود میافارقین(20) عبور می کردم، صدایی از پشت سرم شنیدم که می گفت:
یا ایها الساری بشط فارق ----- مفارق للحق دین الخالق 
متبع به رئیس مارق ----- ارجع الی وصی النبی (21) الصادق 
برگشتم ولی چیزی ندیدم پس گفتم:
انا أبوخیثمة التمیمی ----- لما رأیت القوم فی الخصوم 
ترکت أهلی غازیاً للروم ----- حتی یکون الامر فی الصمیم(22)
باز شنیدم که گفت:
اسمع مقالی وارع قولی ترشدا ----- ارجع الی علی الخضم الصیدا
أن علیاً هو وصی أحمدا(23)
ابو خمیثه می گوید: پس پیش علی(ع) برگشتم.(24)

20 - ظهور چشمه آب

از ابوسعید روایت کرده که گفت: با امیرالمؤمنین(ع) به جانب کربلا می رفتم و سخت تشنه شدیم، و علی(ع) در بیابان پیاده شد سنگی را برداشت کناری گذاشت، دیدیم زیرش چشمه آبی است که از هر آبی که خورده بودم گواراتر و سفیدتر بود، خورد و خوردیم، و حیواناتمان را سیر کردیم، و روی آن را صاف کرد، و ساعتی رفتیم، پس ایستاد و فرمود: شما را قسم می دهم که برگردید آن چشمه را پیدا کنید، مردم هر چه گشتند نیافتند، برگشتند نزد او، و گفتند: ما نتوانستیم چیزی بیابیم.(25)

21 - چشمه مریم

حضرت علی(ع) در براثا که مسجدی است در کنار بغداد پیاده شدند در جایی تشریف برد و فرمود: این جا یک چشمه است و پایش را به آنجا کوبید و چشمه جوشان و خروشانی منفجر شد، و فرمود: این چشمه مریم است که برای او جاری شد.(26)







نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 بهمن 1397 :: نویسنده : احمد خورشیدی

15 - علی(ع) در میان قوم عطرفه

از جمله نشانه های (معجزات) امیرالمؤمنین(ع) روایتی است که زاذان از سلمان نقل نموده که: روزی رسول خدا (ص) در بطحاء نشسته و جماعتی از اصحاب نزد ایشان بودند. آن حضرت در حالی که روی به ما داشت و حدیث می فرمود؛ ناگاه به گردبادی نظر افکند که گرد و غبار به پا می کرد و همین طور که نزدیک می شد، گرد و غبار بالاتر می رفت تا این که در مقابل رسول خدا (ص) ایستاد. در میان آن شخصی بود که گفت: ای رسول خدا، سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد. بدان من فرستاده قوم خود هستم که به تو پناه آورده ام. ما را پناه ده و کسی را همراه من از جانب خودت بفرست که بر قوم ما تسلط داشته باشد؛ زیرا جمعی از آنان بر جمع دیگر ستم کرده اند. تا او بین ما و آن ها مطابق حکم خداوند و کتابش قضاوت کند و من از عهد و پیمان های مؤکد بگیر که فردا صبح او را صحیح و سالم به سوی تو برگردانم؛ مگر این که برای من حادثه ای از جانب خداوند پیش آید.
پیامبر (ص) فرمود: تو کیستی و قوم تو چه کسانی هستند؟
گفت: من عطرفة بن شمراخ یکی از بنی کاخ هستم. من و جماعتی از خانواده ام استراق سمع می کردیم؛ ولی هنگامی که ما را از آن منع کردند، مؤمن شدیم و زمانی که خداوند تو را به پیامبری مبعوث کرد، به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق نمودیم. اما گروهی از این قوم با ما مخالفت کردند و بر اعمال گذشته خویش پایدار ماندند و بین ما و آنها اختلاف افتاد. آنها از نظر تعداد از ما بیشتر و از نظر قدرت از ما نیرومندترند و بر آب و چراگاه دست یافته اند و به ما و حیوانات مان ضرر وارد می کنند؛ پس کسی را با من به سوی آنها بفرست که بین ما به حق حکم کند.
پیامبر فرمود: پوشش صورتت را بردار و خودت را به ما نشان بده تا تو را با آن صورت حقیقی ات که هستی ببینیم.
آن شخص صورتش را برای ما گشود. دیدیم پیرمردی است که بر او موی فراوان بود و سری دراز داشت و چشم هایش نیز دراز و در طول سر او قرار داشت. حدقه چشمش کوچک بود و در دهانش دندان هایی مانند دندان های درندگان بود. سپس پیامبر از او پیمان گرفت کسی را که همراهش می فرستد، فردا صبح برگرداند.
چون کلامش پایان یافت، پیامبر به ابی بکر (و عمر و عثمان) رو کرد و فرمود: کدام یک از شما با برادر ما عطرفه می رود تا ببیند آنها در چه حالند و بین آنان به حق حکم کند؟
گفت: آنها کجا هستند؟
حضرت فرمود: آنها زیر زمین هستند.
ابوبکر گفت: چگونه ما طاقت داخل شدن در زیر زمین را خواهیم داشت و چگونه بین قضاوت کنیم، در حالی که زبان آنها را نمی دانیم؟ پیامبر جواب او را نداد.
سپس رو به عمر بن خطاب کرد و همان سخنانی را که ابوبکر فرموده بود، به عمر گفت و عمر نیز جوابی مثل جواب ابوبکر داد. سپس رسول خدا (ص) روبه عثمان کرد و همان حرف ها را که به آن دو؟(ابوبکر و عمر) فرموده بود، به عثمان گفت و عثمان نیز همانند ابوبکر و عمر پاسخ داد.
سپس رسول خدا(ص) علی(ع) را خواست و به او فرمود: یا علی، با برادرما عطرفه برو و بر قومش اشراف پیدا کن و ببین آنها در چه حالند و در بین آنها به حق حکم کن.
امیرالمؤمنین برخاست و عرضه داشت: گوش می سپارم و اطاعت می کنم، آنگاه شمشیرش را حمایل نمود. سلمان گفت: من به دنبال علی(ع) حرکت کردم تا این که به وادی معهود رسیدند. وقتی امیرالمؤمنین(ع) وسط آن قرار گرفت، و به من نگاه کرد و فرمود: ای اباعبدالله، خداوند جزای کوشش تو را عطا فرماید؛ برگرد. من برگشتم (ولی در عین حال) ایستادم و به آن حضرت نگاه می کردم که چه کاری انجام می دهد. دیدم زمین شکافته شد و حضرت در آن فرو رفت و زمین به حال اول برگشت.
اندوه و حسرت فراوانی به من دست داد که خدا به آن داناتر است و همه آن به خاطر شفقت نسبت به امیرالمؤمنین(ع) بود.
به هر حال، پیامبر (ص) صبح کرد و نماز صبح را با مردم خواند سپس بر کوه صفا نشست در حالی که اصحابش دور آن جناب را گرفته بودند. امیرالمؤمنین از مؤعد مقرر دیرتر کرده بود. تا این که خورشید کاملاً بالا آمد و مردم در مورد (تأخیر) آن حضرت زیاد حرف می زدند تا این که ظهر شد. از جمله می گفتند: جن ها، پیامبر (ص) را فریب دادند و خداوند ما را از دست ابوتراب راحت کرد و افتخار کردن او به پسر عمویش تمام شد.
سرزنش دشمنان و منافقین آشکار گردید و حرفهای بسیار زدند تا این که پیامبر (ص) نماز ظهر و عصر را نیز خواند و به جای خود بازگشت و مردم آشکارا سخن می گفتند و از امیرالمؤمنین(ع) مأیوس گشتند. نزدیک بود که خورشید غروب کند و مردم مطمئن شدند که علی(ع) هلاک شده است، و نفاقشان هویدا گشت.
ناگهان کوه صفا شکافته شد و امیرالمؤمنین(ع) در حالی که از شمشیرش خون می چکید و عطرفه همراه او بود، هویدا گشت. پیامبر (ص) برخاست و میان دو چشم و پیشانی علی(ع) را بوسید و به او فرمود: چه چیز تو را تا بحال از من دور داشت؟
علی(ع) فرمود: به جانب خلق کثیری که به عطرفه و قومش ظلم کرده بودند رفتم و آنها را به سه چیز دعوت کردم، ولی نپذیرفتند. آنها را به توحید و نبوت شما فرا خواندم؛ از من نپذییرفتند. از آنها خواستم که جزیه بپردازند؛ قبول نکردند. (در مرتبه سوم) از آنها خواستم که با عطرفه و قومش صلح کنند؛ به طوری که جوی های آب و چراگاه ها، یک روز از آن عطرفه و یک روز از آن آنها باشد اما سرباز زدند و قبول نکردند. پس شمشیر کشیدم و از آنان بیش از هشتاد هزار جنگجو را کشتم و چون آن چه را که برسرشان آمد مشاهده کردند، فریاد زدند: الامان، الامان.
گفتم: امانی برای شما نیست، مگر به وسیله ایمان به خدا. پس ایمان به خدا و به شما آوردند. سپس میانه آنان و عطرفه و قومشان صلح برقرار نمودم و برادر شدند و اختلاف از میان آنها برداشته شد و تاکنون با آنها بودم. پس عطرفه گفت: ای رسول خدا، خداوند از جانب اسلام به شما جزای خیر دهد و به پسر عموی شما، علی(ع) از جانب ما پاداش خیر دهد. و عطرفه به سوی آن جا که می خواست بازگشت.(16)

16 - بازگو کردن کرامات و معجزات به امام حسن(ع)

سلمان گفت: هنگامی که مردم با عمر بیعت کردند، ما با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) در منزل آن حضرت بودیم. من، امام حسن، امام حسین(ع)، محمد بن حنیفه، محمد بن ابی بکر، عمار بن یاسر و مقداد بن اسود کندی - رضی الله عنهم - امام حسن (ع) عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، سلیمان بن داوود از پروردگارش ملکی درخواست کرد که برای احدی بعد از خودش شایسته نباشد و خداوند شایسته نباشد و خداوند خواسته اش را به او عطا فرمود. آیا شما قدرت و سیطره دارید بر آن چه سلیمان بر آن حکومت داشت؟
فرمود: به خدایی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، گرچه سلیمان بن داوود از پروردگارش ملک و پادشاهی را مسألت کرد و خداوند به او مرحمت فرمود، ولی پدر تو تملک یافت بر ملکی که بعد از جدت رسول خدا(ص) احدی نه قبل از ایشان و نه بعد از آن جناب بر آن تملک نیافت و نمی یابد.
امام حسن (ع) عرض کرد: ما می خواهیم بعضی از کراماتی را که خداوند به شما تفضل کرده، به ما نشان دهید.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ان شاء الله چنین خواهم کرد. سپس برخاست و وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و مقداری دعا کرد که احدی آن را نفهمید. بعد با دست به سمت مغرب اشاره کرد و فوراً تکه ابری آمد و بر بالای خانه ایستاد، در حالی که قطعه ابر دیگری در کنار آن بود. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای ابر، به اذن خدای تعالی پایین بیا. ابر پایین آمد در حالی که می گفت: شهادت می دهم خدایی جز الله نیست و محمد رسول اوست و تو خلیفه و وصی رسول خدا هستی. هر کس در تو شک کند، حتماً هلاک می شود و هر کس به تو تمسک جوید، راه نجات و رستگاری داخل می گردد. سپس قطعه ابر بر زمین گسترده شد؛ به طوری که گویی فرشی مبسوط در آن جا بود. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: بر روی ابر بنشینید. همگی نشستیم و جا گرفتیم. بعد به تکه ابر اشاره کرد و او نیز همانند اولی سخن گفت و امیرالمؤمنین(ع) تنهایی بر آن نشست. سپس به کلامی تکلم فرمود و به ابر اشاره کرد که به طرف مغرب حرکت کند. ناگاه بادی به زیر دو ابر در آمد و آنها را به آرامی از زمین بلند کرد. من به طرف امیرالمؤمنین(ع) متمایل شدم. علی(ع) بر مسندی قرار داشت و نور از چهره مبارکش می درخشید؛ به طوری که چشم ها تاب دیدن آن را نداشت.
امام حسن (ع) عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، سلیمان بن داوود به واسطه انگشتریش اطاعت می شد، امیرالمؤمنین به چه وسیله ای فرمانبرداری می شود؟ فرمود: من چشم خدا در زمین و زبان گویای او در میان خلقش هستم. من آن نور خدایی هستم که هرگز خاموش نمی شود. من آن در (رحمتی) هستم. که خداوند از طریق آن، به سایر مخلوقات نعمت می دهد و من حجت خدا در میان بندگانش هستم. سپس فرمود: آیا دوست دارید انگشتری سلیمان بن داوود را به شما نشان دهم؟ عرضه داشتیم: آری. دست در گریبان نمود و انگشتری از طلا بیرون آورد که نگین آن از یاقوت سرخ بود و بر آن نوشته شده بود: محمد و علی. سلمان گفت: ما تعجب کردیم. فرمود: از چه چیزی تعجب می کنبد؟ (چنین کاری) از مثل من عجیب نیست. من امروز به شما چیزی نشان خواهم داد که هرگز ندیده اید.
امام حسن (ع) عرض کرد: میل دارم یأجوج و مأجوج و سدی که بین ما و آن هاست، را به من نشان دهی. بادی از پایین، تکه ابر را به حرکت درآورد و در هوا بالا برد. ما صدای آن باد را که همانند رعد بود می شنیدیم. امیرالمؤمنین(ع) در جلوی ما حرکت می کردتا این که به کوه بلندی رسیدیم که در آن درختی بود که برگ هایش ریخته و شاخه هایش خشک شده بود.
امام حسن (ع) عرض کرد: چرا این درخت خشک شده؟
فرمود: از آن بپرس؛ به تو پاسخ خواهد داد.
امام حسن (ع) فرمود: ای درخت، چرا آثار خشکی بر تو می بینم؟ درخت پاسخ نداد.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به حقی که من بر تو دارم، او را پاسخ بده.
سلمان می گوید: سوگند به خدا شنیدم درخت می گفت: لبیک، لبیک ای وصی و جانشین رسول خدا(ص)، سپس عرض کرد: ای ابا محمد، همانا امیرالمؤمنین(ع) در هر شب، وقت سحر نزد من می آید و دو رکعت نماز در کنار من می خواند و بسیار تسبیح می گوید. وقتی از دعا فراغت می یابد، تکه ابری سفید که از آن بوی مشک به مشام می رسد می آید؛ در حالی که بر روی آن، تختی و حضرت بر آن می نشیند و حرکت می نماید و به سبب اقامتی که نزد من می فرماید و به برکت آن جناب، من زندگی می کنم. چهل روز نزد من نیامده و این، سبب خشکی من است. سپس امیرالمؤمنین برخاست و دو رکعت نماز خواند و دست مبارکش را بر آن درخت کشید، درخت سبز شد و به حال اولش بازگشت و سپس امیرالمؤمنین(ع) به باد دستور داد تا ما را به حرکت در آورد. ناگهان ملکی را دیدیم که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق بود. وقتی امیرالمؤمنین(ع) را دید، گفت: شهادت می دهم جز الله خدایی نیست، شریک و همتایی ندارد و گواهی می دهم که محمد بنده و رسول خداست که او را با هدایت و دین حق ارسال فرمود تا آن دین را بر سایر ادیان برتری دهد؛ اگر چه مشرکان را خوش نیاید و شهادت می دهم که تو به حقیقت و به راستی وصی و جانشین رسول خدایی.
سلمان گفت: عرض کردم: یا امیرالمؤمنین، این کیست که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق است؟
حضرت فرمود: این ملکی است که خداوند او را مأمور ظلمت شب و روشنایی روز ساخته و از این مأموریت تا روز قیامت، کنار می رود. به درستی که خداوند، امر دنیا را به من واگذارده و اعمال بندگان در هر روز، به من عرضه می شود و بعد به جانب حق تعالی بالا می رود. سپس به سیر خودمان ادامه دادیم تا این که به سد یأجوج و مأجوج رسیدیم، امیرالمؤمنین(ع) به باد فرمود: ما را در دامنه این کوه پایین آورد و با دست به کوه بلندی اشاره کرد که کوه خضر بود. ما به سد نگاه کردیم. ارتفاعش به اندازه ای که چشم کار می کرد بود. رنگش سیاه بود که گویی پاره ای از شب ظلمانی است. از اطرافش دود بیرون می آمد. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای ابا محمد، من صاحب اختیار بر این بندگان هستم.
سلمان گفت: من سه دسته را دیدم که طول یک دسته از آن ها به اندازه صد و بیست ذراع بود و بلندی دسته دوم به اندازه شصت ذراع و دسته سوم؛ یکی از گوش هایش را زیرش پهن می کرد و با گوش دیگر، خودش را می پوشاند.
سپس امیرالمؤمنین(ع) به باد فرمان حرکت داد و او ما را به طرف کوه قاف برد. به آن که رسیدیم، دیدیم از زمرد سبز است و ملکی به صورت شاهین بر فراز آن بود. وقتی با امیرالمؤمنین(ع) را دید، عرضه داشت: سلام بر تو ای وصی و جانشین رسول خدا، آیا به من اجازه سخن گفتن می دهید؟
امام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود: اگر می خواهی صحبت کن و اگر بخواهی، به آن چه از من بپرسی تو را خبر می دهم.
ملک گفت: یا امیرالمؤمنین، شما بفرمایید.
حضرت فرمود: به تو اجازه دهم تا به زیارت خضر بروی.
گفت: آری.
حضرت فرمود: به تو اجازه می دهم، ملک بعد از آن گفت: به نام خداوند بخشنده مهربان، به سرعت حرکت کرد.
سلمان گفت: مدت کم بر فراز کوه راه رفتیم. ناگهان همان ملک را دیدیم که به مکان خودش بعد از زیارت خضر بازگشت. به امیرالمؤمنین(ع) عرض کردم: آن ملک را دیدیم به زیارت خضر نرفت، مگر وقتی که از شما اجازه گرفت.
حضرت فرمود: ای سلمان، به آن کسی که آسمان را بدون ستون برافراشت، اگر هر کدام از (ملایکه) اراده کند به اندازه یک نفس از مکانی که در آن هست جا به جا شود، چنین نخواهد کرد، مگر اینکه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نیز این گونه می شود، و بعد از او حسین و نه نفر از فرزندان حسین که نهمین آن ها حضرت قائم است.
گفتیم: اسم ملک موکل به کوه قاف چیست؟
فرمود: ترحابیل.
گفتیم: امیرالمؤمنین، چگونه هر روز به این مکان می آیید و باز می گردید؟
فرمود: همان گونه که شما را آوردم. سوگند به آن کسی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، به درستی که من بر ملکوت آسمان و زمین، تملکی دارم که اگر بعضی از آن را بدانید قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم (که نزد ما سوی الله است) هفتاد و دو حرف است که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود که بدان تکلم نمود و خداوند، زمین بین او و بین تخت بلقیس را فرو برد؛ به طوری که دست او به تخت رسید.
سپس زمین در کمتر از یک چشم به هم زدن به حالت اولیه اش بازگشت. و نزد ما (اهل بیت)، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و یک حرف از آن نزد خداوند است که در علم غیبش، آن را به خودش اختصاص داده است. هیچ توانایی و نیرویی نیست، مگر به سبب خدای بلند مرتبه عظیم الشأن. شناخت ما را هر آن کس که شناخت و انکار کرد هر آن کس که انکار کرد.
سپس حضرت برخاست و ما نیز برخاستیم. ناگاه با جوانی در کوه مواجه شدیم که بین دو قبر نماز می خواند. عرضه داشتیم یا امیرالمؤمنین، این جوان کیست؟
فرمود: صالح پیغمبر خداست و این دو قبر، قبر پدر و مادر است که ما بین آنها خداوند را عبادت می کند. وقتی که جوان به امیرالمؤمنین(ع) نگاه کرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گریه افتاد و با دست به امیرالمؤمنین(ع) اشاره کرد و دستش را به طرف سینه اش بازگرداند و گریه می کرد. امیرالمؤمنین(ع) نزد او ایستاد تا این که از نماز فراغت یافت. به او گفتیم: گریه تو برای چیست؟
صالح(ع) گفت: امیرالمؤمنین(ع) در هر صبح که از کنار من عبور می کند، نزد من می نشیند و وقتی که به او می نگرم قوتم افزونی می یابد و اکنون ده روز است که از دیدار او محروم هستم و این امر مرا مضطرب و بی تاب ساخته.
سلمان گفت: ما از این موضوع تعجب کردیم. آری، حضرت برخاست و ما نیز همراه آن جناب برخاستیم. سپس ما را وارد بستانی کرد که زیباتر از آن را ندیده بودیم. در میان آن، انواع میوه ها و انگورها بود. نهرهای آب جاری و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرایی می کردند. هنگامی که پرندگان آن حضرت را دیدند، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به چرخیدن کردند تا این که به وسط بستان رسیدیم، تختی را مشاهده کردیم که بر آن جوانی دراز کشیده بود و دستش را بر سینه اش گذاشته بود. امیرالمؤمنین(ع) انگشترش را بیرون آورد و آن را در انگشت سلیمان (ع) کرد. سلیمان برخاست و گفت: سلام بر تو ای امیرالمؤمنین(ع) و ای وصی رسول خدا. به خدا سوگند تو صدیق اکبر و فاروق اعظم هستی. به راستی هر کس به تو متمسک شد رستگار گردید، و ناامید و زیانکار شد هر کس از تو تخلف نمود، و من به حرمت شما از خداوند مسألت کردم و خدای تعالی، این ملک را به من عطا فرمود. سلمان گفت: وقتی که سخن سلیمان بن داود را شنیدم، بی اختیار شدم و بر پاهای امیرالمؤمنین(ع) افتادم و آنها را بوسیدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش که همان هدایت و راهنمایی به ولایت اهل بیت است، به جا آوردم. (اهل بیت) کسانی هستند که خداوند آنها را از هر گونه پلیدی پاک و منزه فرموده است. همراهان من نیز همانند من بر قدم مولا افتادند.
پس از امیرالمؤمنین(ع) پرسیدم: پشت کوه قاف چیست؟
فرمود: ورای آن چیزی است که علم شما به آن نمی رسد.
عرضه داشتیم: آیا شما آن را می دانید؟
فرمود: علم من به ورای کوه قاف مثل علم و آگاهی من است به احوال این دنیا و هر آن چه در آن است. همانا من بعد از رسول خدا(ص) محافظ و گواه بر آنم، اوصیای بعد از من رسول خدا(ص) محافظ و گواه بر آنم، اوصیای بعد از من نیز همین طور هستند. بعد فرمود: به راستی، من به راه های آسمان داناتر از زمینم. ما آن اسم مخزون و پوشیده ایم. ما اسماء حسنایی هستیم که هرگاه خدا را به حرمت آن (اسماء) بخوانند، اجابت می فرماید. ما نام های نوشته شده بر عرشیم و به سبب ما، خداوند آسمان و زمین و عرش و کرسی و بهشت و جهنم را آفرید و ملایکه، از ما تسبیح و تقدیس و توحید و تهلیل و تکبیر را آموختند. و ما کلماتی هستیم که حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبه او را (به برکت آن کلمات) پذیرفت.
سپس حضرت فرمود: آیا می خواهید، چیز عجیبی به شما نشان دهم؟
عرض کردم: آری.
فرمود: چشم هایتان را ببندید. چنین کردیم. بعد فرمود: چشم هایتان را باز کنید، وقتی چشم گشودیم، شهری را دیدیم که بزرگتر از آن را ندیده بودیم. بازارهایش برقرار و در میان آن ها، مردمانی بودند به بلندی درخت خرما که به بزرگی آنها ندیده بودیم، عرضه داشتیم: ای امیرالمؤمنین(ع)، این ها چه کسانی هستند؟
فرمود: باقیمانده های قوم عاد. کافرانی که ایمان به خداوند نمی آورند. دوست داشتم آن ها را به شما نشان دهم. می خواهم این شهر و اهل آن را هلاک نمایم، در حالی که آن ها نمی فهمند (و بی خبرند).
عرض کردیم: یا امیرالمؤمنین(ع)، آیا آنها را بدون دلیل هلاک می نماید؟
فرمود: نه، بلکه با دلیل و برهانی که به ضرر آن هاست. سپس حضرت به آن ها نزدیک شد و برای آن ها نمایان شد. آن ها قصد کشتن آن جناب را کردند و این در حالی بود که ما آنها را می دیدیم، ولی آن ها ما را نمی دیدند. حضرت از آن ها دور و به ما نزدیک شد و دست بر سینه ها و بدنهای ما کشید و کلماتی را بیان فرمود که آن را نفهمیدیم و برای بار دوم به سوی آن ها بازگشت تا این که برابر آن ها رفت و فریادی در میان آن ها کشید. سلمان گفت: گمان کردیم که زمین زیر و رو شد و آسمان فرو ریخت و صاعقه ها از دهان حضرت بیرون می آمد و احدی از آنها باقی نماند. عرض کردیم: یا امیر المؤمنین، خداوند با آنها چه کار کرد؟
فرمود: هلاک شدند و همگی به طرف آتش جهنم رفتند.
گفتیم: این معجزه ای است که ما نه مثل آن را دیده ایم و نه شنیده ایم.
حضرت فرمود: می خواهید چیز عجیب تری از این (قضیه) را به شما نشان دهم؟ گفتیم: تحمل چیز دیگری را نداریم. پس بر هر کس که تو را دوست نمی دارد و ایمان به فضل و بزرگی قدر و منزلت تو نمی آورد، لعنت لعنت کنندگان و لعنت مردم همه ملایکه تا روز قیامت بر او باد. پس از آن حضرت خواهش کردیم ما را به سرزمین خودمان بازگرداند.
فرمود: اگر خدا بخواهد، چنین خواهم کرد و به دو ابر اشاره فرمود و هر دو به ما نزدیک شدند. حضرت فرمود: بر سر جای خودتان بنشینید و ما بر روی ابر نشستیم و خود آن جناب بر ابر دیگری سوار شد و به باد فرمان داد تا این که به آسمان پرواز کردیم و زمین را همانند درهمی مشاهده می کردیم. سپس در کمتر از یک چشم به هم زدن، ما را در خانه امیرالمؤمنین(ع) پیاده کرد.
زمان رسیدن ما به مدینه ظهر بود و مؤذن اذان می گفت و این در حالی بود که وقتی از مدینه بیرون رفتیم، هنگام بالا آمدن خورشید بود. گفتیم عجبا! ما در کوه قاف بودیم که در فاصله 5 سال راه بود و در طی پنج ساعت از روز، به مدینه بازگشتیم. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به راستی، اگر من اراده نمایم که تمام دنیا و آسمان های هفت گانه را در کمتر از یک چشم به هم زدن زیر پا بگذارم به سبب آنچه که از اسم اعظم نزد من است، چنین خواهیم کرد. عرضه داشتیم: به خدا قسم، شما آیه بزرگ خدا و معجزه روشن او بعد از برادر و پسر عمویت هستی.(17)

17 - کشف حجاب از چشم عمر

جابر بن عبدالله انصاری گفت: ما نزد امیرالمؤمنین(ع) در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بودیم که عمر بن خطاب وارد شد. هنگامی که نشست، رو به جماعت کرد و گفت: همانا ما سرّی (حرف خصوصی) داریم، مجلس را خلوت کنید. خداوند شما را رحمت کند. چهره های ما (از سخن او) برافروخته شد و به او گفتیم: رسول خدا (ص) با ما این گونه رفتار نمی کرد و در موارد اسرارش به ما اعتماد می کرد. تو را چه می شود، از وقتی که متولی امور مسلمین شده ای، زیر پوشش نقاب رسول خدا (ص) خودت را پنهان کرده ای؟
گفت: مردم اسراری دارند که آشکار نمودن آن در میان سایرین ممکن نیست. پس ما غضبناک برخاستیم (و به کناری رفتیم) و او مدتی طولانی با امیرالمؤمنین(ع) خلوت کرد. بعد هر دو از جایشان برخاستند و باهم بر منبر رسول خدا (ص) بالا رفتند.
ما گفتیم: الله و اکبر. آیا پسر حنتمه (عمر) از طغیان و گمراهیش برگشته و با امیرالمؤمنین(ع) بالای منبر رفته تا خود را خلع کند و (خلافت و امامت) را برای علی(ع) اثبات نماید؟ پس امیر المؤمنین (ع) را دیدیم که دست بر صورت عمر کشید و عمر را دیدیم که از ترس بر خود می لرزید و می گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. سپس با صدای بلند فریاد زد: ای ساریه به کوه پناه ببر، به کوه پناه ببر. بعد بی درنگ، سینه امیرالمؤمنین(ع) را بوسید و در حالی که می خندید، از منبر پایین آمدند. علی(ع) به او فرمود: ای عمر هر طور که گمان می کنی انجام می دهی. عمل کن گرچه به هیچ وجه به عهد و پیمان وفادار نیستی. عمر گفت: یا اباالحسن، به من مهلت بده تا ببینم از ساریه چه خبر می رسد و آیا آن چه من دیدم صحیح است یا خیر؟
امیرالمؤمنین(ع) به عمر فرمود: وای بر تو، وقتی صحیح است (آن چه را که دیدی) و اخباری مبنی بر تصدیق آن چه را دیده ای به تو رسید که لشکریان خدای تو را شنیده اند و به کوه پناهنده شده اند، همان گونه که دیدی، آیا آن چه را ضمانت نمودی تسلیم می داری؟
گفت: نه یا اباالحسن، بلکه این (موضوع) را نیز، به آنچه از تو رسول خدا(ص) (از معجزات) دیده ام (و سحر پنداشته ام) ضمیمه می کنم و خداوند هر آن چه بخواهد انجام می دهد (او برمی گزیند).
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای عمر، آن چه را که تو و حزب ستمکارت می گویید که این (معجزات) سحر و جادوگری است، چنین نیست. عمر گفت: ای اباالحسن، این سخن کسی است که زمان آن گذشته و امر (خلافت) در این وقت در میان ماست و ما سزاوارتریم به تصدیق شما در اعمالتان. این اعمال را جز از عجایب امور شما تلقی نمی کنیم، ولی (چه کنم) به راستی که ملک عقیم است.
آنگاه امیرالمؤمنین(ع) بیرون رفت و ما او را ملاقات کرده و عرضه داشتیم: یا امیرالمؤمنین(ع) این نشانه بزرگ و این امر عظیم که شنیدیم چیست؟
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آیا اول آن را دانستید؟
گفتیم: ندانستیم و جز از شما، آن را فرا نمی گیریم.
فرمود: همانا این پسر خطاب به من گفت: قلبش اندوهناک و چشمش گریان بر لشکری است که برای فتح منطقه ای در نواحی نهاوند گسیل داشته، و دوست داشت از احوال آنها باخبر شود، زیرا اخباری درباره کثرت لشکریان دشمن به او رسیده بود. (همچنین باخبر شده بود که) عمرو بن مدی کرب کشته شده و در نهاوند مدفون گشته و با کشته شدن او، لشکرش روبه ضعف نهاده و از هم پاشیده است. به او گفتم: ای عمر، وای بر تو. گمان می کنی خلیفه (خدا) بر روی زمینی و قائم مقام رسول خدایی، در حالی که از پشت گوشت و زیر پایت خبر نداری. به درستی که امام، زمین و هر کس که در آن است را می بیند و چیزی از اعمالش بر او مخفی نمی ماند. گفت: ای اباالحسن (اگر) شما این گونه هستید، پس اکنون از ساریه چه خبر داری؟ او کجاست و چه کسی با اوست و وضعش چگونه است؟
به او گفتم: ای پسر خطاب، اگر برایت بگویم، مرا تصدیق نخواهی کرد. با وجود این لشکریان و اصحابت و ساریه را به تو نشان خواهم داد. همچنین لشکر دشمن را به تو می نمایانم که در دره ای خشک و پهناور که اطراف آن را درخت فرا گرفته، در کمین لشکریان تو هستند. پس اگر سپاهیان تو اندکی به جانب سپاه دشمن حرکت نمایند، لشکر دشمن بر آنها احاطه خواهد کرد و تمام افراد سپاهت، از اول تا به آخر کشته می شوند.
عمر به من گفت: ای اباالحسن، آیا برای آنها پناهگاهی از شر دشمن و راه فراری از آن دره نیست؟ گفتم: آری، اگر به جانب کوهی که مشرف بر آن دره است بروند سالم می مانند و بر دشمن مسلط می شوند. پس بی تابی کرد و دست مرا گرفت و گفت: بترس از خدا، بترس از خدا در رعایت لشکر مسلمین. یا به آنها آن گونه که بیان داشتی، راه را بنما و یا اگر می توانی (از دشمن) برحذرشان بدار. (اگر چنین کنی) هر چه خواهی از آن توست، هر چند، این کار (کمک به لشکر مسلمین) مرا از خلافت خلع نماید و (باعث شود که) زمام امر را به تو واگذار نمایم.
عهد و پیمان الهی از او گرفتم که اگر او را بر فراز منبر ببرم و کشف حجاب از چشمش نمایم و سپاهش را در دره به او نشان دهم و او بر آنها فریاد زند و آنها صدای او را بشنوند و به کوه پناه ببرند و از شر دشمن سالم بمانند و پیروز شوند، خودش را از خلافت خلع نماید و حق مرا به من تسلیم نماید.
به او گفتم: ای شقی، برخیز. به خدا سوگند به این عهد و پیمان وفا نمی کنی همان گونه که به خدا و رسولش (ص) و من، نسبت به عهد و پیمان و بیعتی که از تو گرفتیم، در هیچ موردی وفا نکردی.
عمر (در قبال عهدی که از او گرفتم) به من گفت: آری به خدا سوگند (امر خلافت را به تو بازمی گردانم). به او گفتم: به زودی خواهی فهمید که تو از دروغگویان هستی. بعد، از منبر بالا رفتم و مقداری دعا کردم و از خدا خواستم آنچه را برایش گفتم به او نشان دهد. و سپس با دستم هر دو چشمش را مسح کردم و به او گفتم: (ببین) پرده ها از جلوی چشمش کنار رفت و ساریه و سایر سپاه و لشکر دشمن را مشاهده کرد و چیزی به شکست سپاهش باقی نمانده بود. به او گفتم: ای عمر، اگر می خواهی فریاد بزن.
گفت: آیا می توانم سخنم را به گوش آنان برسانم؟
گفتم: می توانی سخنت را به آنها برسانی و با صدایت آنها را ندا دهی. پس فریادی برآورد که شما آن را شنیدید (و گفت) ای ساریه به طرف کوه بروید. صدایش را شنیدند و به کوه پناهنده شدند و سالم ماندند و پیروز شدند و در حالی که می خندید، همان طوری که دیدید، از منبر پایین آمد و با من صحبت کرد و من نیز با او به سخنانی که شنیدید صحبت کردم.
جابر گفت: ایمان آوردیم و تصدیق کردیم و دیگران شک کردند تا این که فرستاده ای خبر آن چه را که امیرالمؤمنین(ع) فرموده بود و عمر دیده بود و فریاد برآورده بود آورد. اکثر عامه متمرد و سرکش، این قضیه را برای عمر منقبتی به شمار می آوردند، خود عمر نیز چنین بود در حالی که به خدا سوگند، جز عیب و عار برای او چیز دیگری نبود.(18)





نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 بهمن 1397 :: نویسنده : احمد خورشیدی

12 - علی(ع) و رد امانات

امام حسین(ع) فرمود: روزی علی(ع) ندا کرد: هر کس از رسول خدا (ص) طلبکار است یا عطایی را می طلبد، بیاید و آن را بگیرد.
هر روز عده ای می آمدند و چیزی را می خواستند و علی(ع) جا نماز پیامبر را بلند می کرد و همان مقدار در آن جا می یافت و به شخص طلبکار می داد.
خلیفه اول به خلیفه دوم گفت: علی با این کار آبروی ما را برد! چاره چیست؟
عمر گفت: تو نیز مثل او ندا کن، شاید مانند او بتوانی بدهی های رسول خدا (ص) را ادا کنی.
ابوبکر ندا کرد: هر کس از رسول خدا (ص) طلبی دارد بیاید. این قضیه به گوش علی(ع) رسید، فرمود: او به زودی پشیمان می شود.
فردای آن روز، ابوبکر در جمع مهاجر و انصار نشسته بود، عربی بیابانی آمد و پرسید:
کدام یک از شما جانشین رسول خدا است. به ابوبکر اشاره کردند.
گفت: تو وصی و جانشین پیامبر هستی؟
ابوبکر گفت: بلی؟ چه می خواهی؟
گفت: پیامبر اکرم (ص) قول داده بود که هشتاد شتر به من بدهد، اکنون که او نیست، پس آنها را تو باید بدهی.
ابوبکر گفت: شترها باید چگونه باشند؟
عرب گفت: هشتاد شتر سرخ موی و سیه چشم.
ابوبکر به عمر گفت: چه کار کنیم؟
عمر گفت: عرب ها چیزی نمی دانند، از او بپرس آیا شاهدی بر گفته خود دارد؟ ابوبکر از او شاهد خواست.
عرب گفت: مگر بر چنین چیزی شاهد می خواهند؟ به خدا سوگند تو جانشین پیامبر نیستی.
سلمان برخاست و گفت: ای عرب! دنبال من بیا تا جانشین پیامبر را به تو نشان دهم.
عرب به دنبال او به راه افتاد تا این که به علی(ع) رسیدند.
عرب گفت: تو وصی پیامبر (ص) هستی؟
حضرت فرمود: بلی، چه می خواهی؟
عرب گفت: رسول خدا (ص) هشتاد شتر سرخ موی و سیه چشم برای من تعهد کرده بود، اکنون از تو می خواهم.
حضرت فرمود: آیا تو و خانواده ات مسلمان شده اید؟
در این هنگام عرب دست علی(ع) را بوسید و گفت: تو وصی به حق پیغمبر خدا (ص) هستی. چون بین من و پیامبر شرط همین بود، ما همه مسلمان شده ایم.
علی(ع) فرمود: ای حسن، تو و سلمان، با این عرب به فلان صحرا بروید و بگویید:
یا صالح، یا صالح! وقتی که جوابتان را داد، بگو: امیرالمؤمنین به تو سلام می رساند و می گوید: هشتاد شتری که رسول خدا (ص) برای این عرب تعهد کرده بود بیاور
سلمان می گوید: به جایی که علی(ع) فرموده بود، رفتیم، اما حسن (ع) همان گونه که علی(ع) فرموده بود، ندا سر داد. پس جواب دادند: لبیک یابن رسول الله.
امام حسن (ع) پیام امیرالمؤمنین علی(ع) را رساند، گفت: روی چشم اطاعت می کنم.
چیزی نگذشت که افسار شترها از زمین خارج شد و امام حسن (ع) آن را گرفت و به عرب داد و فرمود: بگیر. شترها پیوسته خارج می شدند تا این که هشتاد شتر با همان اوصاف تکمیل شد.(13)

13 - دعای علی(ع) در حق زاذان

سعد خفاف می گوید: به زاذان گفتم: تو قرآن را خوب تلاوت می کنی، چگونه یاد گرفتی؟
تبسمی کرد و گفت: روزی امیرالمؤمنین از کنار من می گذشت و من شعر می خواندم و اخلاق خوبی داشتم. از صدایم خوشش آمد. فرمود: ای زاذان! چرا قرآن حفظ نکرده ای؟
گفتم بیش از دو سوره که در نماز می خوانم، از قرآن چیزی نمی دانم.
فرمود: نزدیک بیا. پس نزدیک او رفتم. در گوشم چیزهائی گفت که نفهمیدم چیست. سپس فرمود: دهانت را باز کن، از آب دهان مبارک خود در دهان من انداخت به خدا سوگند وقتی که از کنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم، بعد از آن هیچ مشکلی نداشتم که از آن بپرسم.
سعد می گوید: داستان زاذان را برای امام باقر (ع) نقل کردم فرمود: زاذان راست می گوید، علی(ع) با اسم اعظمی که هیچ وقت رد نمی شود، برای زاذان دعا نمود.(14)

14 - تعلیم قرآن

رمیله می گوید: علی(ع) شخصی را در حال خیاطی و آواز خوانی دید و فرمود: ای جوان! اگر قرآن بخوانی برای تو بهتر است.
گفت: خوب نمی توانم بخوانم، دوست داشتم خوب قرآن می خواندم.
حضرت فرمود: نزدیک بیا.
جوان نزدیک علی(ع) آمد و علی(ع) آهسته چیزی در گوش او گفت که تمام قرآن در قلب او نقش بست و حافظ کل قرآن شد.(15)





نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 بهمن 1397 :: نویسنده : احمد خورشیدی

6 - استوار نگاه داشتن دیوار

جمعی توطئه کردند که دیوار باغی را بر سر او و یارانش خراب کنند دیوار را کج کردند، حضرت با دست چپش آن را نگه داشت و با دست راست با اصحاب غذا می خورد و چون فارغ شدند، با دست چپ دیوار را راست و مستوی کرد.(6)

7 - حجت خدا بر زمین و آسمان

مقداد بن اسود کندی روایت کرده، است که: مولایم امیرالمؤمنین(ع) روزی به من فرمود: شمشیر مرا بیاور، آوردم روی زانویش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت، و من به او نگاه می کردم تا از چشمم پنهان شد، و فرمود: جمعی از آسمانیان باهم نزاع و خصومت داشتند، و من بالا رفتم و آنها را تطهیر کردم یعنی مفسدین را کشتم. گفتم: ای مولای من مگر کار آسمانی ها هم به دست شما است؟ فرمود: ای پسر اسود من حجت خدا بر خلقش هستم، چه از اهل آسمانهای او و چه از اهل زمینش.(7)

8 - نیروی بدنی علی(ع)

خالد بن ولید، علی(ع) را در زمین های خود دید، جسارتی به حضرت نمود، علی(ع) از اسب پیاده شد و خالد را به سمت آسیای حارث بن کلده برد، سپس میله آهنی سنگ آسیا را در آورد و آن را مانند حلقه ای بر گردن خالد انداخت، در این حال یاران و اطرافیان خالد ترسیدند و خالد نیز شروع به قسم دادن علی نمود که مرا رها کن.
علی(ع) او را رها کرد و خالد در حالیکه میله آهنین مانند حلقه ای اطراف گردنش بود، نزد ابوبکر رفت.
ابوبکر به آهنگران دستور داد که حلقه آهنین را از اطراف گردن او باز کنند، آنها گفتند: میله آهنین فقط توسط آتش بریده می شود و خالد طاقت و توان آتش گداخته را ندارد و می میرد. میله آهنین در گردن خالد بود و مردم با دیدن آن می خندیدند تا این که حضرت از سفر بازگشتند، مردم شفاعت خالد را نمودند، آن حضرت قبول کرده و حلقه آهنین را مثل خمیر قطعه قطعه کرد و بر زمین ریخت.(8)



ادامه مطلب


نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

ابوبصیر از امام صادق (ع) پرسید: چرا امیرمؤمنان (ع) در آغاز کار با مخالفین خود نجنگید؟ امام (ع)فرمودند:

 

به جهت آیه ای در قرآن که می فرماید: (اگر زایل می شدند، کافران را از آنها با عذابی دردناك عذاب می کردیم.)ابوبصیر گفت: منظور از زایل شدن چیست؟ فرمودند:نطفه های مؤمنان که در صلب پدران کافر به ودیعت نهاده شده، همچنین است قائم ما (عج)، هنگامی ظاهر می شود که امانتهای خدا همه بیرون آیند (دیگر نطفه مؤمنی در صلب کافر باقی نباشد) هنگامی که همه امانتهای خدا خارج شدند او ظهور می کند، هر کس در برابر او شمشیر بکشد او را می کشد.

 

«سوره مبارکه فتح:ایه 25»

(منتخب الاثر:290/بشاره الاسلام:256/الزام الناصب127:30/الامام المهدی:56/ینابیع الموده84:3/بحارالانوار97:52)





نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


امام رضا علیه‌السلام در کلامی گهربار سه خصلتی که نشانه کمال ایمان است را بیان فرموده‌اند.
 

به گزارش فرهنگ نیوز،  امام هشتم حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه السّلام فرمودند:

هیچ بنده‌‏ای حقیقت ایمان را به کمال نمی‌رساند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین‌شناسی، برنامه‌ریزی درست در زندگی، و شکیبایی در مصیبت‏ها.

متن حدیث:

لا یسْتَکْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الإیمانِ حَتَّی تَکُونَ فیهِ خِصالٌ ثَلاثٌ: التَّفَقُّهُ فِی الدِّینِ وحُسْنُ التَّقْدیرِ فِی المَعیشَةِ، والصَّبرُ عَلَی الرَّزایا.
 

«بحار الأنوار، جلد 78، صفحه 339»






نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


امام رضا(ع):از درد هجران مهدی(ع) همه ی اهل اسمان و زمین،همه ی عاشقان و شیفتگان،همه دردمندان و دل سوختگان،برای او گریه میکنند.   اثبات الهداه،ج5،ص70  




نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
عقیق:برخی میپرسند عبارت "وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ" که پس از صلوات بر محمد و آل محمد(صلی الله علیه وآله) فرستاده میشود، آیا در احادیث معصومان(علیهم السلام) وارد شده و مَنصوص است و یا از چیزهایی است که علاقه مندان و ارادتمندان به آقا امام زمان(عج الله تعالی فرجه)، خودشان، پس از صلوات، آن را اضافه کرده اند؟

در پاسخ به این پرسش، به حدیث زیر توجه کنید که امام صادق(علیه السلام) میفرمایند:

"مَنْ قالَ بَعدَ صَلوةِ الْفَجْرِ و بَعدَ صَلوةِ الظُّهرِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد و اَلِ مُحَمَّد و عَجِّل فَرَجَهُمْ لَمْ یَمُتْ حَتّی یُدْرِکَ الْقَائِمَ مِن اَلِ مُحَمَّد صلی الله علیه و آله و سلم؛ هر کس پس از نماز صبح و نماز ظهر بگوید: "اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم"، از دنیا نمیرود مگر آن که قائم آل محمد(صلی الله علیه وآله) را درک میکند.(1)

 
پی نوشت:
1- سفینة البحار، حاج شیخ عباس قمّی، ج 2،  ص49.
منبع:روضه
وعده صادق




نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
روزی پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله و سلم) از کوچه ای می‌گذشتند. نگاه مبارکشان به گروهی از کودکان افتاد که در حال بازی بودند. پیامبر در همان حال فرمودند: «وای بر احوال فرزندان آخرالزمان از دست پدرانشان»
اصحابی که حضور داشتند از پیامبر سئوال کردند: یا رسول الله پدرانشان مشرک اند؟
پیامبر اسلام فرمودند: «نه بلکه پدران مؤمن و مسلمان دارند.»
اصحاب پرسیدند پس علت تأسف شما چیست؟
پیامبر فرمودند: پدران و مادران آخرالزمان بیشتر توجه خود را صرف برآوردن نیازهای مادی فرزندان خود نموده و از تربیت دینی آن‌ها غافلند. برخی از آن‌ها چیزی از واجبات و فرائض را به فرزندانشان نمی‌آموزند و اگر فرزندی شخصاً برای یادگرفتن احکام اقدام نمود او را از این کار باز می‌دارند و به بهره‌ی بسیار اندکی از دنیا برای آن‌ها راضی می‌شوند.

آنگاه پیامبر فرمودند: «من از آن‌ها بیزارم و آن‌ها نیز از من بیزارند.»



پی نوشت:
بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱۱۴
منبع:روضه
وعده صادق




نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
ه گزارش موعود، پیامبر اکرم (صلی الله عله واله) فرمود: ای على ، جبرئیل به سبب هفت خصلت، آرزو داشت که از فرزندان آدم باشد.آن خصلتها (عبارت است از) نماز را به جماعت خواندن، همنشینی او با دانشمندان، آشتی دادن بین دو نفر، احترام نهادن (و خدمت به) یتیم، عیادت بیمار، و تشییع جنازه کردن و آب دادن در حج. پس (علی جان!) بر (حفظ) این خصلتها حریص باش.

یَا عَلِیُّ! تَمَنَّی جَبْرئِیلُ اَنْ یَکُونَ مِنْ بَنِی آدَمَ بِسَبْعِ خِصَالٍ وَ هِیَ الصَّلَوه فِی الْجَمَاعَه وَ مُجَالَسَتُهُ الْعُلَمَاءَ وَالصُّلْحُ بَیْنَ الاِثْنَیْنِ وَ اِکْرَامُ الْیَتِیمِ وَ عِیَادَه الْمَرِیضِ وَ تَشْیِیعُ الْجَنَازه وَ سَْقیُ الْمَاءِ فِی الْحَجِّ فَاحْرُصْ عَلَی ذَلِکَ

مواعظ العددیه، علی مشکینى، نشر الهادى، قم، ص195




نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
خداوند متعال درباره اجتناب از نفس اماره که به اصطلاح امروزی همان « خود طبیعی » یا « خود حیوانی » است ، با اشکال متنوع ، دستوراتی صادر فرموده است.در اسلام برترین جهاد، جهاد با نفس است که در حدیث معروف پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم «جهاد اکبر» خوانده شده؛ یعنی برتر از جهاد با دشمن که «جهاد اصغر» نام دارد و اصولا تا جهاد اکبر به معنی واقعی در انسان پیاده نشود در جهاد با دشمن پیروز نخواهد شد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 آبان 1391 :: نویسنده : احمد خورشیدی
در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(علیه السلام ) به این مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما امید بخش ترین آیه قرآن كدام آیه است ؟ بعضى گفتند آیه"ان الله لا یغفر ان یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء"(خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پائین تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد)سوره نساء آیه 48
امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من می خواهم نیست ، بعضى گفتند آیه"و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفرالله یجد الله غفورا رحیما" (هر كس عمل زشتى انجام دهد یا بر خویشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت) سوره نساء آیه 110

ادامه مطلب


نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : احمد خورشیدی

شاید برای برخی از كسانی كه طالب عدالتند و به امام عدل عشق می‌ورزند، این سؤال پیش آمده باشد كه چرا خلیفه برگزیده و وصیّ و جانشین پیامبر اكرم(ص)، همو كه در دفاع از حقّ مظلومان سرآمد همه جوانمردان عالم در طول تاریخ است، در پی احقاق حقّ بزرگی كه خیر كثیر آن متعلّق به همه جهان بزرگ اسلام بود، بر نیامد و با شكیبایی و صبری مثال زدنی سكوت كرد تا آنگاه كه غاصبان، افسار حكومت را با نهیب مرگ رها كردند و مولا ناچار از بیعت با مردمی شد كه به دست خود، سال‌ها با ستم و بدبختی بیعت ناجوانمردانه كرده بودند.


 



ادامه مطلب


نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 فروردین 1391 :: نویسنده : احمد خورشیدی
َ

اصبغ بن نباته می‌گوید: نماز صبح را با حضرت خواندم. مسافری آمد، حضرت فرمودند: «از كجا می‌آیی؟» عرض كرد: شام. فرمودند: «خودت می‌گویی برای چه كاری آمده‌ای یا من بگویم؟» عرض كرد: شما بفرمایید یا امیرالمؤمنین. فرمودند: «معاویه اعلام كرد هر كس علی را بكشد 10،000 دینار جایزه می‌گیرد. مردی حاضر به این امر شد و قرار گذاشت؛ ولی وقتی به خانه‌اش رفت، پشیمان شد و گفت من پسرعموی پیامبر و پدر فرزندان پیامبر را نمی‌كشم. روز بعد معاویه 10،000 دینار افزود و دیگری حاضر شد، امّا او هم پشیمان شد.





نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

از علامه امینی پرسید: آخرین ذكرى كه على(علیه‎السلام) بر زبان مبارك جارى فرمود چه بود؟
مى‎فرماید: بعضى مى‎گویند پس از وصیتى كه ذكر آن رفت امام علی(علیه‎السلام) لحظه‎اى بیهوش شد و چون به هوش آمد دیگر سخنى جز لا اله الا الله از حضرت شنیده نشد تا جان به جان آفرین تسلیم فرمود.

 



ادامه مطلب


نوع مطلب : سخنان پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهار علیهم السلام در مورد حضرت مهدی (عج)وسایر شخصیتهاوکشورهای در عصر ظهور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
با استعانت از خداوند هستی بخش عالم هستی ودر ظل توجهات حضرت ولی عصر (عج) در عصری که شیاطین آخرین لحظات حیات نا مشروع خود را در عرصه جولانگاه زمین خاکی سپری مینماید وبا استفاده ازانواع ترفندها (زر وزور وتزویرهاو رسانه ها و سایت ها ولشکر کشی ها وقتل و غارت کشورهای مسلمان وآزاده و تهدیدها و ترورهاو...)درصدد گمراه ساختن انسانها می باشند بر ما منتظران واقعی حضرت ولی عصر (عج) تکلیف شرعی است که ضمن اتفاق واتحاد وهمدلی با خود سازی وسلوک معنوی وچنگ زدن به ریسمان الهی (قرآن وعترت) و شناخت صحیح ازسیره پیامبراکرم(ص) وائمه اطهارعلیهم السلام و دقت نظر در احادیث نورانی آنان از منابع معتبر و توجه ویژه به رهنمود های نائب بر حق ایشان (مقام معظم رهبری ) و بکار گیری آنها در راستای آمادگی هرچه بیشتر و بهتر جهت مقابله با دسایس شیاطین و ایادی آنها وهمچنین جهت زمینه سازی برای ظهور منجی عالم بشریت حضرت بقیه ا....الاعظم (عج) بابصیرتی کامل گام برداریم به همین جهت بنده با احساس مسئولیت در این زمینه این وبلاگ را راه اندازی و امید آن دارم مورد قبول درگاه احدیت وحجت ایشان واقع گردد و دست یاری به سوی تمامی منتظران واقعی حضرت دراز کرده تا این حقیر را از دعاهای پاک و رهنمودهای ارزشمندشان بی نصیب نفرمایند .
به امید ظهورش : بهمن ماه سال 1389
مدیر وبلاگ : احمد خورشیدی
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو